X
تبلیغات
رایتل
جمعه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 12:56 ق.ظ
خیلی فسفر سوزوندم تا یک متن آبرومندانه و رومانتیک واسه امروز یعنی چهارم اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و سه خورشیدی بنویسم، اما هر چی نوشتم به دلم ننشست. بنابراین ترجیح دادم از خیر اون متن بگذرم.فقط خواستم بگم که امروز روز تولدمه و مهتاب ۲۶ ساله شد

من همیشه معتقد بودم و هستم که روز تولد یک شخص مهمترین روز زندگیش محسوب میشه، امااااااااااااااا امسال اولین سالی بود که اصلاْ دلم نمیخواست روز تولدم برسه... نه بخاطر اینکه یک سال سنم بیشتر شده و به قول بعضیا پخته تر و عاقلتر و بزرگتر و شاید پیرتر شدم، نه!!! دوست نداشتم، چون خیلی از اون انگیزه هایی که آدم رو به آینده و روز و ماه و سالهایی که در پیش رو داره امیدوار میکنه در من یا وجود ندارند یا خیلی کمرنگ و محو شدند. نمیخوام خیلی مأیوسانه بنویسم، هرچند که این چند روز دائم تو این مود بودم، اما همیشه فکر میکردم ۲۵ سالگی آدم خیلی متفاوت تر از بقیه سالهای عمر یک نفر میتونه باشه!! برای من شاید شروعش کمی تا قسمتی متفاوت و خوب بود، اما الان میتونم بگم که نصف بیشتر ۲۵ سالگیم از نظر روحی بسیار بد گذشت. دروغ چرا!! روزهای خوب هم داشتم اما بدهاش اونقدر غالب بودند که اون روزهای اندک اصلاْ به چشم نمیاد و هر وقت میخوام به گذشته ام نیم نگاهی داشته باشم دائم اون خاطرات تلخ و عذاب آورش تو ذهنم تداعی میشه. خلاصه اینکه چی فکر میکردم و چی شد
 
از این حرفا که بگذریم، میرسیم به تولدی که امشب /یک ساعته که شده دیشب / واسه من گرفتند. نه دلم میخواست که کیکی خریده بشه و نه شمعی فوت بشه و نه کادویی بگیرم!! اما همه اینا با توجه به رسم خانواده و علیرغم خواست من انجام شد. حتی وادارم کردند که لباس عوض کنم و حاضر بشم برای جشن و از من عکس بگیرند و برقصم و بخندم و کیک ببّرم و کادو باز کنم و فیلم بگیرند و من در دلم به خاطر این جشن مسخره و شادیهای که هیچ معنایی برای من نداره غصه میخوردم. الان هم هنوز اون آهنگهای مزخرف تو گوشم زنگ میزنه و اعصابم رو به هم میریزه........... تازه این فقط یک بخش ماجراست!! همکارام هم دو روز قبل از تولدم کادو برام خریدند و برای شنبه تهدیدم کردند که بدون شیرینی یا کیک حق رفتن به اداره رو ندارم و من بیچاره که باید باز روز شنبه نقاب شادمانی به صورتم بزنم و وانمود کنم که خیلی خوشحالم که تولدمه :(( تازه فردا / یک ساعته که شده امروز/ هم جایی مهمان هستیم که فقط کافیه یکی از دهنش در بره و بگه که امروز تولد مهتاب هستش، اونوقته که من بیچاره میشم!!! اما خیلی دلم میخواست که به جای این همه هدیه که خانواده و دوستام و همکارام بهم دادند حداقل یکیشون برام گُل میخرید، آخه من عاشق گُل و گیاه هستم و از اینکه برام به عنوان هدیه حالا به هر مناسبتی که باشه، گُل بیارند واقعاْ لذت میبرم. امروز /در واقع همون دیروز!!/ که از جلوی گل فروشی رد میشدم بی اختیار مکث کردم. با خودم گفتم که برم و یک دسته گل خوشگل برای خودم بخرم شاید حالم کمی بهتر بشه اما بعد گفتم که چی بشه؟؟؟ و فکر کردم خیلی مسخره است که یک نفر واسه خودش بخواد گل بخره :( بعدشم راهمو کشیدم و اومدم خونه. اما الان به شدت پشیمونم. کاش حداقل یک شاخه لاله یا رز میخریدم


به هر حال ۲۵ سالگیم تموم شد،  اونم خیلی سریع!!! وای یعنی من یک ربع قرن زندگی کردم؟؟!!!! خودم که باورم نمیشه  دارم فکر میکنم که من تو این یک سال چه تجاربی کسب کردم، چه تغییراتی کردم، چه چیزهایی از این یک سال عمر عایدم شد و در قبالش چه چیزهایی رو از دست دادم. نمیخوام نتایجش رو اینجا بگم و بنویسم، اما فقط آرزو میکنم اگه عمری باقی بود سال بعد این موقع از ۲۶ سالگیم راضی باشم و امیدوار به زندگی و اگه قراره اوضاع به همین منوال بگذره، ترجیح میدم که دیگه تولد ۲۷ سالگی در کار نباشه ... همین

: بعدالتحریر

یک: خوب این متن بالا ساعت یک نیمه شب نوشته شده بود و الان که دارم این متن رو اضافه میکنم ساعت ۱۱ صبحه و من که دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم، دلم میخواست حداقل تا ۱۱-۱۲بخوابم اما توسط یک دوست عزیزِ وقت نشناس ساعت ۸ صبح روز تولدم از خوابِ ناز بیدار شدم!!! خوب مگه چیه؟؟ اگه تو هم مثل من دیشب دیر خوابیده بودی و صبح کله سحر به صدای زنگ تلفن از خواب میپریدی، اونوقت یکی پشت خط با کلی هیجان و جیغ و ویغ میگفت:هوراااا تولدت مبارک!!  تو هم در جواب میگفتی تولد شما هم مبارک :(((((( باور کنید از صدای خنده و جیغ و داد این جیغ جیغو انگار برق ۲۲۰ ولت به من وصل کردند و هنوزم تو شوکش هستم. البته اینم یک مدل تبریک گفتنه دیگه!!! چه میشه کرد

دو: همیشه از اینکه تولدم نیمه دوم سال نبوده و تو بهار و اونم تو اردیبهشت بدنیا اومدم از خدا و بابا و مامانم :)) ممنونم. من اگه ماه دیگه ای بدنیا میامدم باز هم عاشق اردیبهشت بودم. اینو مطمئن هستم

سه: چقدر خوبه که روز تولدت همه باهات مهربون هستند. باباهه که هر روز با کلی ناز و ادا ماشینشو بهم میداد. امروز صبح اومده سوئیچ رو گذاشته رو میزم. میگه امروز ماشین مال تو، برو یه گشتی بزن تو این هوا واسه روفیه ات خوبه!!!!!!!!!!!!!!!!! مامانه دیگه از اینکه از تختخواب پا نشده و با چشمای خواب‌ آلود و صبحانه نخورده، شیرجه میزنم پشت کامپیوتر بهم غر نمیزنه!! خواهره رفته از باغچه کلی یاس که امروز تازه در اومدند و یه شاخه گل رز چیده، آورده میگه میدونم گل خیلی دوست داری بیا تقدیم با عشق (دو نقطه دی!! کاش دیشب از خدا یه چیز دیگه میخواستم)، داداشه اومده میگه مهتاب کفشاتو بده واکس بزنم... حالا هر دفعه باید کلی منتشو می کشیدم و ۳ برابر پول یه واکس بهش میدادم تا کفشامو واکس بزنه ها!!! خلاصه اینا فقط چند تا چشمه بودش و فکر کنم این نهضت تا شب ادامه داره

چهار: احساس میکنم امروز حالم خیلی بهتر از دیروز هستش.شاید به خاطر حرفایی هستش که دیشب نوشتم و نصفشو این بالا شما خوندید. (تقریباْ نصف مطالب و غرغرها به خاطر اینکه خیلی مأیوسانه بود، حذف شد) اما الان با دیدن این نم نم بارون و ... کلی روحیه ام بهتر شده. شایدم تاثیر حرفای دوستمه!! و من باید به جای این همه غرغر کردن و ناراحت بودن و غصه خوردن به خاطر مسائل موجود، از اینکه خانواده ای دارم که هنوزم من رو دوست دارند و برام جشن تولد میگیرند و دوستان عزیزی که به فکر و یاد من هستند باید خیلی خوشحال و ممنون باشم. میدونید من هیچ وقت منکر این چیزها نیستم ولی ای کاش ....... بگذریم، چیزی دیگه نمیگم!! فقط بگم که از اینجا از همشون و همتون ممنون و متشکرم ...... دوستتون دارم هوارتاااااااااااااا