X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 07:57 ب.ظ


بیا با هم «قایم باشک» بازی کنیم
و یکدیگر را بجوییم.
اگر در قلبم پنهان شوی،
یافتن تو برای من دشوار نخواهد بود.
اما اگر پشت صدف‌ها مخفی شوی،
مردم بیهوده تو را می‌جویند...

عشقی که هر در هر روز و در هر شب نو نشود، دوام نخواهد یافت
حتی اگر به پرستیدن منجر شود...

...شناختن زن،
یا گشودن راز سکوت
شبیه بیدار شدن از خوابی زیبا
برای صبحانه خوردن است.

...دوستی، یک مسئولیت لذت بخش و ابدی است
دوستی، فرصتی برای سودآوری نیست
اگر نتوانید دوست خود را در همه‌ی اوقات درک کنید،
هرگز او را درک نخواهید کرد...

بخشهایی از کتاب ماسه و کف نوشته جبران خلیل جبران، از امروز شروع کردم به خوندنش.
برعکس کتاب رمانی که دیروز خوندم و تا شروع کردم نتونستم زمین بذارمش و یکدفعه کل رمان رو خوندم تا زودتر آخرشو بفهمم، دوست دارم این کتاب رو آهسته و با طمأنینه بخونم. آروم و کلمه به کلمه و رو هر جمله‌اش فکر کنم و تأملی داشته باشم.
بماند که هر صفحه‌اشو که خوندم یا تلفن زنگ زده و یا مهمون اومده و مجبور شدم یه وقفه‌ای تو مطالعه‌ام داشته باشم اما در کل دارم از خوندنش لذت میبرم.

مَثَلِ من، مَثَلِ اون آدم روزه‌داریه که وقتی سفره افطار رو مبینه کلی نقشه میکشه که نصف اون خوردنی‌ها و غذاها رو میخوره، اما وقتی اذان میگند و روزه‌اشو میشکنه با اولین لقمه غذا سیر میشه و دیگه نمیتونه نقشه‌هاشو عملی کنه. منم قبل از تعطیلات کلی نقشه کشیده بودم که این کارو میکنم و اون کارو میکنم و کلی از خودم شاکی بودم که چرا اون ۴ روز بین تعطیلی رو مرخصی نگرفتم و پتروس فداکار شدم و جای همکارم که رفته سفر هم قرار شد که برم سرکار... اما از روز قبل از سال نو سرما خوردم و عملاْ خونه‌نشین شدم، اگه هم حالم خوب بود و فرصتی پیش اومد مجبور شدم برم خونه مامان‌بزرگ و خاله و عمه و ... که ازم شاکی نشن چرا نرفتم دیدنشون! مسافرتی هم که قرار بود با دوستم برم به خاطر همون فداکاری کنسل شد و در نتیجه تعطیلات ۴-۵ روزه من فی‌الواقع به باد فنا رفت.
البته سرماخوردگی من یه خوبی که داشت این بود که امسال حسابی از روبوسی و دست دادن با مهمونایی که اومدن خونمون یا رفتیم دیدنشون راحت شدم...آی حال میده، آی حال میده که نگو! طرف تا خیز برمیداره که رو صورت آدم بادکش بندازه با لبخند ملیح و قیافه‌ مظلومی میگم ببخشید من بدجور سرما خوردم نزدیک من نشید که خدای نکرده شما هم سرما میخورید، طرف که تو همون حالت خیز برداشته مونده کلی کنف میشه و میگه آخی چقدرم که بده سرماخوردگی تو این فصل و من تو دلم از این خنده‌های شیطانی‌ میکنم و میگم آره خیلی سخته... البته خداییش هم سرماخوردگی اونم به این وضعی که من مبتلا شدم خیلی ناجوره اما چه میشه کرد دیگه...

میخواستم تو پست قبلی راجع به سال ۸۴ بنویسم، سالی که پر بود از سختیها و اشکها و غصه‌هایی که هر کدومشون یه برگی از دفتر خاطرات عمرم رو تشکیل میدن. اون موقع خیلی حس نوشتن این مطلب رو داشتم اما خب اونقدر کار داشتم و گرفتار بودم که نشد بشینم و یه بررسی درست حسابی و اونجوری که دلم میخواست انجام بدم و حالا هم از صرافت این کار افتادم و دیگه حسش نیست! اما وقتی یه نگاه کلی به پارسال میکنم میبینم که در مجموع سال خوبی برام بوده و خدا رو از این بابت شاکرم که تو اون لحظات فقط اون بوده که کمکم کرده و به یادم بوده و نذاشته تا زیر فشار اون همه سختی و ناراحتی له بشم و تونستم دوام بیارم و به اینجا برسم.
تجربه‌هایی سخت اما باارزشی کسب کردم و دیدگاهم نسبت به خیلی از آدمهای دور و برم و مسائلی که قبلاْ یه جور دیگه نسبت بهشون فکر میکردم و حتی تعصب خاصی هم رو همون عقاید داشتم عوض شده و به این نتیجه رسیدم که هیچوقت با قاطعیت و سرسختی روی نظراتم پافشاری نکنم شاید یه روزی یه جایی پشیمون شدم و نظری کاملاْ عکس اون نظر قبلیم داشتم. فرصت کنم حتماْ این بررسی رو انجام میدم و پرونده سال ۸۴ رو با یه جمع‌بندی و نتیجه گیری درست حسابی میبندم.