X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 10:55 ق.ظ

 

امروز هوا کلی سرد شده اما من خیلی زورم اومد که ژاکت یا بارونی تنم کنم و با یه تیشرت نازک و یه مانتوی بهاره بلند شدم اومدم سرکار و دارم از سرما میلرزم، فکر کنم سرماخوردگیه نرفته، دوباره برگرده!
این ۳-۴ روز که اومدم سرکار صبحها کلی ذوق‌مرگ میشم، آخه مسیری که در روزهای عادی نیم ساعت تا چهل‌و‌پنج دقیقه طول میکشید تا بیام رو الان ۱۰ دقیقه‌ای طی میکنم. خیلی حال میده این خیابونای خلوت و بدون دود و ترافیک...
در راستای اضافه وزنی که پیدا کردم و این هوای بهاری و عشقولانه عصرها هم جوگیر میشم و کلی پیاده‌روی میکنم. از محل کارم تا پارک ساعی و بعد هم تو خود پارک یه قدمی میزنم و از در دیگه پارک میام بیرون و باز یه خورده دیگه پیاده میرم و بعد سوار ماشین میشم تا خونه! البته دیروز همکارم هم باهام بود و چون مشغول صحبت بودیم کلی راه رفتیم تا جایی که احساس کردم دیگه نمیتونم قدم از قدم بردارم، همونجا تاکسی گرفتم و اومدم خونه... به شدت احساس خستگی و له‌ و ‌لَوَردِگی میکردم. یه دوش گرفتم و کمی پاهامو ماساژ دادم اما دیدم نخیر درد پام خوب شدنی نیست واسه همین یه مسکن خوردم و دو تا بالش گذاشتم زیر پاهام و از ساعت ۷ گرفتم خوابیدم، بماند که تا صبح از پا درد و معده درد ناشی از گرسنگی و تب و لرز و زنگ تلفن و صدای مانی و ... شونصد بار از خواب پریدم و هنوز احساس خستگی و کرختی دارم اما همون استراحت حالمو کلی بهتر کرد.با این هوای ابری و بارونی و به خاطر اینکه تعطیلات دوم رو باز مریض نشم، فکر کنم باید امروز عصر از پیاده‌روی و پارک رفتن منصرف بشم و یکراست برم خونه.
راستی تعطیلات بهتون خوش بگذره...
 

بعد‌ از تحریر:(ساعت ۱۵) 
عجب هوایی شده! آسمون پر از ابرهای سیاه و خاکستری شده، بالای کوهای شمال رو مه و ابر پوشونده، آدم یاد روزای بارونی شمال می‌افته، گاهی هم نم بارونی میزنه و رعد و برقی میزنه. یه هوای خیلی خیلی ملس و البته دلگیر...با اینکه عاشق هوای این مدلی‌ام اما الان به جای ذوق کردن بیشتر دلم گرفته، مخصوصاْ با این آهنگی هم که دارم گوش میدم فقط کم مونده بزنم زیر گریه و یه دل سیر اشک بریزم!
تو خیابون پرنده هم پر نمیزنه، گاهی یه ماشین یا موتوری رد میشه. این چند روزه تقریباْ نصف بیشتر همکارام نیومده بودند،‌ همون چند نفری هم که بودند امروز ظهر به خاطر مسافرت مرخصی گرفتند و رفتند...حوصله‌ام بدجوری سر رفته! تک و تنها تو اتاقم نشستم روبروی این کامپیوتر... ببین چی شده که از این کامپیوتر هم خسته شدم.
واسه این چند روز تعطیلی هم هیچ برنامه‌ای ندارم. دلم گرفته از تنهایی و سکوت اینجا! کاش زودتر ساعت ۴:۳۰ بشه.
آخیش چقدر غرغر کردن خوبه‌ها.......