X
تبلیغات
رایتل
جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 12:39 ب.ظ

 زلال‌ترین لهجه

می‌آیی
زنجره‌ها و ستارگان خوابند
به زلال‌ترین لهجه می‌خوانی‌ام
هذیان می‌گویم اما
دستانت
مهربانی وسیعی‌ست
که چشمانم را
میخنداند
و نگاهت
نوری
که قطره قطره
کدورتم را خواهد برد
نامت را به خاطر نمی‌آورم
آن‌سان که دردم را
زنجره‌ها و ستارگان خوابند
تنها
چشمان توست که می‌تابند
«سید ضیاء‌الدین شفیعی»

 

بالاخره بعد از مدتها بدو بدو و کم خوابی، تونستم آخر هفته رو حسابی استراحت کنم و خستگی این مدت رو از تنم در بیارم.
تو مسافرت تقریباْ هر شب ساعت ۱-۲ میخوابیدم و صبح ساعت ۷ بیدار بودم و در کل روز هم دائم مشغول دوچرخه سواری و پیاده روی و شنا و ...بودم. دلم میخواست تموم لحظات رو با همه زیباییهاش ثبت کنم و به خاطر بسپرم. اون هوای عالی و گلهای قشنگ و نم نم بارون دلمو واقعاْ شاد میکرد و منو به وجد میاورد.تو این فصل شمال واقعاْ زیباست.
تو مسافرت برام جشن تولد گرفتند، البته از نوع سورپرایزش.
اولین بار بود که تو ساحل دریا و کنار آتیش برام جشن تولد گرفته میشد. با وجودی که هوا خیلی سرد بود اما همه ۲-۳ ساعت لب دریا موندن و جشن گرفتند و کیک خوردند و کادو دادن و شادی کردن و ... بماند که وقتی برگشتم تهران، سه بار دیگه هم جشن تولد برام گرفته شد و یه چیزی حدود شونصد بار به انواع و اقسام و روشهای مختلف تولدم رو تبریک گفتند و خوب بعضیها هم از این مسئله نهایت استفاده رو میکردن و واسه اینکه فراموشم نشه هی یاد‌آوری میکردند که راستی تولدته‌ها!! آخی کسی به یادش نبوده که تولدته؟ تولدت مبارک!!! از اینکه کسی تحویلت نگرفته دپرسی؟ فردای تولدت مبارک و و و ...
البته لازم به ذکره که این مدل جشن تولد گرفتن با وجودی که آخرش خیلی خسته‌ات میکنه و برات تکراری میشه اما یه حسن خیلی خیلی بزرگ و خوب داره که تو یه عالمه تبریک و کادو میگیری و تو دلت کلی قند آب میشه که چه آدمهای مهربونی رو دور و ور خودت داری! آدمایی که گاهی یادت میره این همه تو رو دوست دارن و هنوز براشون مهمی!
خلاصه که امسال هفته تولد خاطره انگیز و فراموش نشدنی داشتم.