X
تبلیغات
رایتل
شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 01:32 ب.ظ

 

۱- به سلامتی بعد از گذشت یک ماه، کلاسهای مزخرف من که همراه با ۱۳ فروند همکلاس سیبیل نخراشیده بود،هفته پیش تموم شد و برگشتم سر کار و زندگیم. تو این یک ماه کلاس گفته بودن چون حجم درس سنگینه و امتحانشم سخته و هرکی کمتر از ۸۰ بگیره کل هزینه کلاس که یک میلیون و پونصد هزار تومنه رو تمام و کمال ازش میگیریم، بنابراین ظهر برید خونه و درس بخونید و همکلاسیهای شهرستانی و تهرانیم یا برمیگشتن هتل و خونه و به خواب ظهرشون میرسیدن یا اینکه میرفتن گردش و تفریح!! اما من مثل آدمهای مازوخیسم میومدم اداره و روزهایی هم که نمیخواستم بیام یا از اداره زنگ میزدن که فلان مشکل پیش اومده و حتماْ یه سری به اداره بزنید، یا اینکه با خودم میگفتم حالا نرم اداره که چی بشه، کی حوصله بیرون رفتن رو داره اونم تنهایی! و این شد که این یک ماه هر روز تا ساعت ۱ سرکلاس بودم و بعد هم تا عصر به صورت فی‌سبیل‌الله میومدم سرکار!  
حالا خوبه امتحانشو با وجودی که فقط جمعه یه دور مختصر خونده بودم ۱۰۰ شدم وگرنه عذاب وجدان درس نخوندنش مدتها همراهم بود.

 

۲- آقا ما دلمون بدجوری ایتالیا و فرانسه میخواد :( چه معنی داره که هیچکی نباشه که واسه آدم یه دعوتنامه بفرسته از اونجا که این سفارت کوفتی به ما ویزا بده و ما الان به جای نوشتن وبلاگ، در شهر رم مشغول گشت و گذار باشیم. خیلی دلم سوخت که نتونستم برم...حالا کی دوباره فرصت همچین مسافرتی واسه من پیش بیاد خدا میدونه :((

 

۳- حذف شد...

 

۴- فکر کن تصمیم بگیری که برای عروسی دختردائیت یه مقدار زیادی خودکشی کنی و آرایشگاه بری و میزانپیلی و شینیون ۷ طبقه و طراحی ناخن و بدن و ... بکنی، بعد به علت ازخودشیفتگی بری آتلیه عکاسی که از خودت عکس بگیری. حالا تصور کن که هیچ کاریتو نکردی، تازه ساعت ۱۲ ظهر لباسی که قرار بود یک ماه پیش حاضر میشد رو از خیاط گرفته باشی و حمام و آرایشگاه رفتن و اتوکشیهات هنوز انجام نشده! بین خونه‌ و محل عروسی و آتلیه یه مسیر مثلثی باشه و تازه تو متقاعد شده باشی که فلان آرایشگاه که یه مسیر دوری از این ۳ محل هستش نری و آرایشگاه نزدیک خونه‌اتون بری. ساعت ۵ مراسم عقد باشه و ساعت یک ربع به پنج هنوز حاضر نشدی و هول هول داری آخرین کاراتو میکنی و مامانت هم کلی به جونت غر میزنه که زشته سر مراسم عقد نباشی و بیخیال اون آتلیه بشو و بیا همین آتلیه نزدیک خونه برو و تو گیر بدی که من همونجا وقت گرفتم و کارشو قبول دارم و جای دیگه نمیرم. خلاصه مامان جان راضی بشه که سر مراسم عقد نباشی و بری آتلیه و از اونجا خودت بیایی جشن. بعد از گیر کردن در مقادیر متنابهی ترافیک و اعصاب خردکنی برسی به آتلیه و منتظر بشی که خانوم عکاس تشریف بیارن. بعد تا ایشون میان و بهت میگن که چه جوری ژست بگیری و میخوان که اولین عکس کرمعلی‌خانی‌شونو بگیرن، با صدای مهیبی یه چیزی منفجر میشه که اون چیزی نبوده جز یه فلاش گنده پشت سرت و اون خانوم که ترس شما رو دیده متذکر میشن که از صبح برق ما نوسان داره و این سومین فلاشیه که سوزوندیم. خلاصه تصمیم میگیرن که با فلاش جلو عکسها رو بگیرن که اونم روشن نمیشه و تو مجبور میشی مانتو تنت کنی تا تعمیرکارشون بیاد اونو درست کنه و بعد از کلی معطلی و اومدن و رفتن شونصد نفر به این نتیجه برسن که این فلاش هم خراب شده و کار نمیکنه، در نتیجه آتلیه عکس آنالوگشون تعطیله. بعد تو هی حرص بخوری که کاش به حرف مامانت گوش کرده بودی و همون آتلیه نزدیک خونه‌اتون رفته بودی و الانم به مجلس عروسی رسیده بودی و کلی به شانس ت*ی تخیلی خودت فحش و لعنت بفرستی. بعد اونا که قیافه تو رو میبینن، پیشنهاد میدن که حالا که اینهمه معطل شدی اینجا، میتونی بری یه آتلیه دیگه که نزدیک اونجاست، ولی معلوم نیست که عکاس خانوم داشته باشن و اینکه کارشون چه‌جوری باشه! و راه حل دیگه اینکه همونجا عکس دیجیتال بندازی و تو راه دومو انتخاب میکنی و شونصد تا ژست مکش مرگ ما میده بهت و فرت و فرت عکس میندازه و میبینی که ساعت شده هفت و نیمه و تو هنوز اونجایی. سریع به یه آژانس زنگ میزنی که با اون ترافیک افتضاح حداقل تا قبل از ۹ برسی به عروسی، اما مگه ماشین پیدا میشه؟ خلاصه با کلی نذر و نیاز یه ماشین برات میفرستن. راننده سر یه جمله‌ی تو که عجله داری! با چنان سرعتی حرکت میکنه و لایی میکشه و ویراژ میده که تو از خدا میخوای که فقط سالم برسی به مقصد! و اینجوری میشه که مسیر ۱ ساعت و نیمه رو ۴۰ دقیقه‌ای طی میکنه و تو بالاخره به عروسی میرسی و میبینی که اتفاقاْ عکاس مراسم هم از هرکی بخواد عکس دیجیتالی میندازه! (ای تف به این شانس...)