پنج‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 11:37 ب.ظ

 

۱- به همین سرعت چهل روز گذشت! چشم به هم بزنم عید اومده و بهار و تابستون و پائیز سال دیگه و سالشم میرسه :( دلم براش تنگ شده...

 

۲- دیشب کتاب هزار خورشید درخشان رو تموم کردم و البته بابت خریدنش کلی خودمو فحش دادم و به خاطر جبران پولی که برای اون کتاب هدر دادم، بدون هیچگونه عذاب وجدانی کتاب خاطره دلبرکان غمگین من رو که اینم همه‌گیر شده رو از اینترنت دانلود کردم و ظرف یک ساعت و نیم خوندمش! ماجرا از این قرار بود که طبق معمول وبلاگستان که تب خوندن کتابی یا شنیدن یه آهنگی بالا میزنه! چند وقت پیش به هر وبلاگی که سر میزدم از این کتاب تعریف میشد و همه هم کلی اشک و آه و ناله موقع خوندنش خرج کرده بودن و حتی نقد کرده بودن که کدوم ترجمه‌اش بهتره و ... یکی دو ماه پیش که گذرم به کریمخان افتاد تصمیم گرفتم بخرمش که خوب اون ترجمه مورد نظر من رو نداشت و از خریدش منصرف شدم. تا چهارشنبه پیش که ماشین برده بودم سرکار و موقع برگشت باید به خاطر طرح ترافیک تا ساعت ۵ صبر میکردم. منتها چون سرم درد میکرد و هوا هم بارونی بود ۴:۱۵ از اداره اومدم بیرون و با کمال پررویی وارد محدوده طرح شدم. وقتی رسیدم سر کریمخان با خودم گفتم من که شانس ندارم! میدون ولیعصر هم پر از پلیس دست به قبضه! یه نیم ساعتی تو کتاب فروشیهای اینجا دور بزنم تا ۵ بشه و برم خونه! خلاصه نشون به اون نشون واسه اینکه ۱۳ هزار تومن جریمه نشم ۲۰ هزار تومن پول این کتاب و چند تا کتاب دیگه دادم و رفتم خونه!
معمولاْ کتابهای رمان رو زمین نمیذارم و یه سره میخونمشون، اما خوندن این کتاب ۳ روز طول کشید! البته ۳ شب و هر شب یکی دو ساعت! اصلاْ هم داستانش به نظر من ارزش اینهمه تعریف و تمجید نداشت! تازه منی که اشکم دم مشکمه و بابت داستانهای معمولی هم کلی گریه میکنم نه تنها اشکم بابت خوندن این داستان جاری نشد، حتی دچار ناراحتی و بغض هم نشدم! اونم تو شرایطی که از نظر روحی کلی حساس و دپرس بودم! شاید به قول کیوان هنر ناراحت شدن و گریه کردن واسه اون زنهای بدبخت و آواره و کتکها و بی‌حرمتی‌هایی که بهشون میشد رو نداشتم اما در کل به نظرم یه داستان کاملاْ معمولی اومد. همین و بس!

 

۳- دلم یه ساحل گرم و یه هوای آفتابی و یه دریای آروم میخواد. بعد از اونکه شهریور در حسرت سفر ایتالیا موندم، قرار شد آبان برم یه مسافرت درست و حسابی که مادربزرگم فوت کرد، حالا هم که مامان و بابا دارن میرن مکه و تا اواخر دی ماه که برگردن نمیتونم جایی برم :( فکر کنم آخرش به همون کیش خودمون رضایت بدم و آخر سالی یه چند روز برم اونجا!

 

۴- پنجشنبه هفته پیش بعد از یکسری درگیریهای مسخره و دعواها و برخوردها تو اداره‌امون، تصمیم گرفتم که بیخیال هرچی برنامه‌نویسی و کد و دیباگ و سرور و کوفت و زهرمار دیگه بشم و درخواست انتقالی بدم به یه اداره دیگه که ۵ تا کارمند داره و جای دنجیه و کارم نصف کار فعلیمه. زنگ زدم به مدیر اون اداره که باهاش آشنا هستم و تصمیمم رو گفتم، اونم گفت ما از خدامونه تو بیایی اینجا و به یه نیروی فنی!! احتیاج داریم. اگه تصمیمت قطعیه شنبه من کاراشو ردیف میکنم و حتی قول یه پُست نسبتاً خوب رو هم بهم داد. قرار شد که بهش خبر بدم. وقتی که اعصابم از اون کشمکشها آروم شد و به این انتقال جدی فکر کردم، از آینده‌ای که واسه خودم متصور شدم ترسیدم! یه کارمند فسیل که هر روز و ماه و سالش شبیه به همه و درسته که راه پیشرفتش تو گرفتن پُست و مقام بازه اما از نظر پیشرفت دانش و معلومات چنگی به دل نمیزنه! بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که در حال حاضر کار کردن تو یه اداره با ۵۰ تا کارمند و ۵ تا رئیسِ ... ،همراه با ارتقاء مهارت و دانش، بهتر از کار کردن تو یه اداره با ۵ تا کارمند و یه رئیس، همراه با ارتقاء مقامه! فعلاً که از تصمیمم منصرف شدم، هرچند که هنوز اون رئیس اصرار داره که من برم اونجا و اینور هم تهدید کردم که اگه باز اذیتم کنن میذارم میرم، اما تا چه پیش آید...احتمالاً چند سال دیگه از اینکه این کارو نکردم و کماکان یه کارمند دون‌پایه موندم و به هیچ‌جا نرسیدم پشیمون میشم اما الان احساس میکنم که اینجوری راضی‌ترم.

 

۵- قبل از نوشتن پست قبلیم وقتی شمارنده وبلاگ نزدیک ۱۰۰ هزار تا شد گفتم بیام و واسه خودم شادی دَر وَکُنم، اما تا به خودم بجنبم از ۱۰۰ هزار تا گذشت و بعدترشم که دیگه حال و هواش نبود. الانم گفتم بنویسم اینجا جهت ثبت آمار برای آینده.

 

۶- این نوشته جزو معدود پست‌های این وبلاگه که ساعت ۱۱:۳۰ شب داره نوشته میشه و این یعنی که بعد از مدتها من تا این موقع شب!!!!‌ بیدارم و این یعنی یه رکورد برای منی که این اواخر از ساعت ۹ و حتی گاهی از ساعت ۸ شب خوابیدم ؛)