و اما من ...

 

خب مثل اینکه ما هم از طرف آقای مهدی(دست نوشته‌ها) و آقای حسین(کاربد) به بازی شب یلدا دعوت شدیم. البته گفتیم که به علت تألمات روحی دور ما رو خط بکشن اما انگار تا ننویسیم، ملت همیشه در صحنه دست از سر ما بر نمیدارن! بهرحال ممنون از دعوتتون.
البته این بازی مال شب یلدا بوده(راستی شب یلداتون با تأخیر مبارک)، ولی فکر کنم با این روندی که ادامه داره تا شب یلدای سال دیگه پیش بره.

یه چیز دیگه من ناگفته‌های قابل گفتن! زیادی دارم که مسلماً  ۵ مورد برای گفتنشون کمه! واسه همین بخش دوران کودکی و نوجوانی رو در یک آیتم مینویسم:

۱-۱  از همون دورانی که در شکم مامان جونم بودم دلم نمیخواست به این دنیای چی‌چی شده بیام، همینم شده که در موعد مقرر تشریفمو نیاوردم و چند روز بعدش با کلی خواهش و تمنا و ناز و ادا به دنیا اومدم.
با وجود مراقبتهای بیش از اندازه مامانم تا ۵ سالگی کلی بلایای طبیعی و غیر طبیعی مثل شکستن پیشونیم موقع توپ بازی، در رفتنهای مداوم دستم، سوختن دستم با چای لپتون(این یکی باعث شد مسافرتمون کنسل بشه) و ... سرم اومده که الان فقط اثر یکیش رو پیشونیم جا خوش کرده. یه بارم تو پارک جنگلی گم شدم که مربوط به ۸ سالگیم میشه، هنوزم که هنوزه از یادآوریش احساس تنهایی و غم میکنم.

۲-۱  از دوران کودکستانم چیز زیادی یادم نیست، جز چند تا خاطره محو. اما دوران آمادگی (همون پیش دبستانی فعلی) رو خوب یادمه. روز اولش مامانم هرکاری کرد کفش بپوشم قبول نکردم و با دمپایی قرمز رفتم مدرسه!
محل مدرسه دقیقاْ تو یه کوچه بن بست، روبروی خونه مادربزرگم بود. همینم بود که گاهی که مامانم دیر میکرد با اجازه مربیم سریع میرفتم خونه مامان بزرگم و با خاله و دائیم که اون موقع مجرد بودند بازی میکردم. یه بارم با ۲ تا از پسرهای همکلاسیم تصمیم گرفتیم که از درخت توتی که تو حیاط مدرسه بود توت بچینیم (آخه فراش مدرسه اجازه نمیداد)، واسه همین ظهر رفتم به مربیم گفتم که مامانم نمیاد و من میرم خونه مامان بزرگم. بعدش با پسرها رفتیم ته کلاس زیر نیمکتها قایم شدیم و بعد از اینکه همه رفتند (البته به خیال خودمون) رفتیم تو حیاط، پسرها مشغول تکون دادن درخت شدن و من هم کیسه نایلون به دست زیر درخت منتظر ریختن توتها و جمع‌ آوریشون بودم. شدیداً‌ سرگرم توت جمع کردن بودیم که دیدیم مامان من و بقیه که دربه‌در دنبال ما بودن دم در مدرسه ایستادن و مشغول خط و نشون کشیدن واسه ما هستن. لازم به ذکره که من کل توتهایی که جمع کردم رو بردم خونه و به هیچ کدوم از اون پسرها ندادم.

۳-۱  کلاس اول دبستان یه معلم روانی به اسم خانم باقری داشتم که امیدوارم خدا از سر تقصیراتش نگذره، بس که ماها رو اذیت کرد! بماند که من همش شاگرد اول بودم اما به هر دلیل موجه و مسخره‌ای مامانامونو میخواست که بیان مدرسه. مثلاً زنگهای دوم میگفت همه سرهاشونو بذارن رو میز من میخوام مقنعمه‌امو در بیارم و موهامو درست کنم بعد هرکی که سرشو بالا میکرد میگفت فردا با مامانت بیا! یا مثلاً اگه به جای اینکه موقع درس دادنش یکی ولو میشد رو میز باز باید فردا با مامانش میومد. یه بار گلاب به روتون من جیش داشتم هر چی ازش اجازه گرفتم که برم دستشویی، اجازه نمیداد. دیگه داشتم گریه میکردم که من حتماً باید برم اما با بیرحمی تمام اجازه نداد که نداد و گفت باید صبر کنی زنگ تفریح بشه، همینم شد که نتونستم خودمو نگه دارم و شلوارمو خیس کردم. زنیکه بیشعور بعد از اینکه فهمید، باز بهم گفت فردا باید با مامانت بیایی مدرسه! بابام هم که از دیوونه‌بازیهای این معلم خل و چل عصبانی شده بود زنگ زد بهش و تهدیدش کرد که اگه یکبار دیگه منو اذیت کنه پدرشو درمیاره و ... همونم شد که فرداش سر صف منو به عنوان شاگرد خوب معرفی کردن و بهم جایزه دادن. به خاطر دیوونه‌بازیهاش و  علیرغم اعتراض خانواده‌ها برای تعویضش، به علت نداشتن معلم گفتن چاره‌ای نیست و باید تحملش کنید.
آهان تازه یادم اومد یه شاگرد خل و چل هم داشتیم که یه مقداری عقلش گرد بود و خانواده‌اش مشکل داشتن و این دختر با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکرد! روز معلم واسه همین معلممون لباس زیر کادو آورده بود. بعد که ماها رفتیم به مامانامون گفتیم کلی جار و جنجال به پا شد! 

۴-۱ در تمام دوران دبستان و راهنمایی در همه مسابقات مدرسه و منطقه و ... شرکت میکردم. کلی هم برنده شدم و جایزه گرفتم. اما اول راهنمایی که بودم معلم تربیتیم گفت که دنبال یه شعر واسه دکلمه گروه سرود میگردم(مسابقات دهه فجر!!!)، میتونی واسم پیدا کنی؟ منم یکی از شعرهایی رو که خواهرم گفته بود رو برداشتم و بردم مدرسه، معلممون هم خوشش اومد و گفت بیا خودت دکلمه کن. منم گفتم تا فردا که مسابقه هست نمیتونم حفظش کنم چون تو گروه تئاتر و روزنامه نویسی هم هستم و کار دارم. گفت ایرادی نداره، بیا از رو بخون. خلاصه من هم کاغذ به دست رفتم. البته ۲ بیت اولشو حفظ کرده بودم. اونم تو راهٍ رفتن به محل برگزاری مسابقه. چشمتون روز بد نبینه! وسط اجرا نمیدونم چی شد که کاغذ از دستم افتاد پائین سِن و چون نمیتونستم برم بیارمش فقط همون 2 بیتش رو خوندم و در نتیجه سرود خراب شد. با وجودی که معلمم کلی دلداریم داد که اگه کاغذ هم از دستت نمی‌افتاد باز ما مقام نمیاوردیم، اما تا مدتها عذاب وجدان داشتم.


۵-۱ نمره انضباطم همیشه ۲۰ بوده، فقط یه بار سوم راهنمایی انضباطم شد ۱۷ اونم در نهایت نامردی یه دوست بیمرام!!‌ هرچی هم دنبالش رفتم که درستش کنم نشد که نشد!
 

۶-۱ کلاً !! تو کل دوران مدرسه‌ و دانشگاه بچه مثبت بودم و درسخون و البته میشه گفت خرخون! جوری که الان با خودم میگم کاش به جای درس خوندن یه کم بیشتر شیطنت میکردم!؟ دوران دبیرستان که اوج خلافکاری و اینجور حرفاست هیچ کار خلافی نکردم. راستش بیشتر که فکر میکنم یه چندتایی کار خلاف کردم!
اون موقع ها هرچی مد میشد ما باید برعکسشو میپوشیدیم. سال اول دبیرستان چون مانتوهای خیلی بلند مد بود ما باید مونتوهامون سر زانومون بود. اگه بلندتر بود گیر میدادن. منم اون موقعها بچه قرتی بودم، هرروز تاکید میکنم هر روز!! مانتومو به اندازه 10-15  سانت پس‌دوزی میکردم و بعد از اینکه از جلو ناظممون سر مراسم صبحگاه رد میشدم میرفتم و میشکافتمش. این عمل رو فکر کنم یه چند ماه اول سال انجام دادم.

۷-۱ فکر کنم جزو معدود دخترای مدرسه‌‌مون بودم که با هیچ پسری دوست نبودم.

۸-۱ جزو اولین گروه دانش آموز در نظام جدید آموزش متوسطه بودم و در واقع در زمره‌ی موشهای آزمایشگاهی که این سیستم رو ما تست شد.

۹-۱ جزو دروس اختیاری دبیرستان زیست شناسی هم داشتیم که تو آزمایشگاهش انواع و اقسام جانواران رو مثل قورباغه و موش و ماهی و ... رو تشریح میکردیم. یادمه قورباغه زنده رو نخاعی میکردم و دل و رودشو میریختم بهم. اون موقع عاشق این کار بودم اما الان که یادم میاد شدیداً چندشم میشه که چطور میتونستم اینقدر بیرحم باشم.

۱۰-۱ تو دبیرستان ما دزدی زیاد میشد! یه بار سر امتحان دیفرانسیل ماشین حساب کاسیو مهندسی خواهرم رو برده بودم سر جلسه. بعد امتحان اونو زیر میزم جا گذاشتم و ازم دزدیدن! بعدشم از ترسم به خواهرم نگفتم و بیچاره تا مدتها دنبالش میگشت. با خودم عهد کرده بودم که به محض اینکه درآمد داشتم یکی لنگه همونو براش بخرم که هیچوقت نخریدم. البته دیگه بدردش نمیخوره و باید واسه پسرش بخرم.

۱۱-۱ 6-7 سالم بود که یه همسایه داشتیم که یه پسر 13-14 ساله داشت که شدیداً دختر آزار بود این بشر و هر روز سعی میکرد یه جوری ما رو اذیت کنه و شربازی راه بندازه. مامانم ما رو از اینکه تنها از خونه بریم بیرون منع کرده بود. یه بار که مامانم نبود و من و خواهرم تنها بودیم رفتم تو کوچه! این پسره هم تا منو دید اومد دنبالم و یه کش قیطونی که دستش بود رو هی ول میکرد تا بخوره به من. من تا برگشتم بهش بگم که اینکارو نکن، کش خورد به صورتم. من که دردم اومده بود زدم زیر گریه و اونم به مسخره گفت اینم جایزه اینکه بدون اجازه مامانت اومدی کوچه و دوید رفت خونه‌اشون، منم به جای اینکه برم خونمون، رفتم دم در خونه‌اشون و با همون صورت قرمز و اشک آلود چغلیشو به مامانش کردم. مامانشم همونجا گوششو گرفت و دو سه تا پس گردنی جون‌دار نثارش کرد، آی حال کردم، آی دلم خنک شد که الان بعد 21-22 سال که دارم مینویسمش لبخند به لب دارم.

۱۲-۱ تو کل ۱۶.۵ سال تحصیلم فقط یک بار یه درس رو افتادم! اونم به علت اینکه معلمم با من لج کرد و دفعه بعد با ۱۹.۵ پاسش کردم. ۲ بار هم مجبور شدم ۲ تا درس رو حذف پزشکی کنم یکی فیزیک ۱ رو که واقعاْ مریض شدم و اون یکی هم طراحی الگوریتم بود که چون میترسیدم پاس نشم حذفش کردم. هردوشونو با نمره ۱۹ ترم بعدش قبول شدم.

۲- در اولین شکست عشقی که داشتم، از پارک لاله تا خونمون رو پیاده و گریه کنان رفتم.

۳- یه بار در گوش یه پسری که منو به شدت عصبانی کرده بود سیلی زدم، اصلاً هم عذاب وجدان نداشتم و ندارم! شدیداً حقش بود! (این آدم همون آدم مورد شماره ۲ میباشد که تازه از ۴ سال پیش که تشریفشو برده هنوز ۶۰ هزار تومان به من بدهکاره!!‌ اگه اینجا رو میخونی بیا قرضتو بده بچه پررو...)
 آهان یه بارم پنجم دبستان نمیدونم سر چی با دوستم دعوام شد و من عصبانی شدم و یه سیلی زدم در گوشش! بیچاره اونقدر شوک زده بود که حتی گریه هم نکرد. تا مدتها دنبالش بودم که پیداش کنم و ازش حلالیت بطلبم اما پیداش نکردم. اسمش هم آرزو بنیسی بود. این یکی رو خیلی عذاب وجدان داشتم. حالا فکر نکنید دست بزن دارما، اصولاً از کسی عصبانی باشم سعی میکنم که لهش کنم.

۴- امسال تصمیم گرفتم که علاوه بر شنا یه رشته ورزشی دیگه رو کامل دنبال کنم. نشون به اون نشون که به هر رشته‌ای یه نوک زدم و ولش کردم. اول تنیس خاکی، بعدش تیراندازی و حالا هم مشغول آموزش حرکات موزون و غیر موزون هستم!!!!  ‌البته یادگیری تیراندازی یه حسن خوبی که داره اینه که هرکسی رو نتونم له کنم با تیر میزنمش.

۱-۵  از سیراب و شیردون و کلاً امعاء و احشاء گاو و گوسفند که ملت با علاقه میخورن متنفرم و به شدت بدم میاد. همینطور از شیری که بوی پشم گوسفند میده! آشپزی غذاهای فانتزی مخصوصاً شیرینی پزی رو دوست دارم. یه زمانی واسه کیکهام سرودست میشکوندن ملت! آهان تازگیها نسبت به خوردن قهوه مخصوصاْ غلیظش حساسیت دارم و حالت تهوع میگیرم. بویژه ترکیب قهوه و پیتزا که تا حالا ۲ بار کار دستم داده!
از چای ریختن و تمیز کردن سفره بدم میاد، همینم هست که سر میز غذا اولین نفرم که غذامو میخورم و بشقابم رو میبرم آشپزخونه تا مجبور نشم سفره تمیز کنم ؛)

۲-۵ کلاً دختر آرومی هستم و به نظر اطرافیانم مهربون و خوش قلب. دیدن ناراحتی دوستام خیلی اذیتم میکنه و سعی میکنم تا جایی که ممکنه کمکشون کنم. اما نمیدونم چرا؟ گاهی میافتم رو دنده‌ی لجبازی و یکدندگی با بقیه. از کل‌کل کردن با دوستام لذت میبرم. آدم احساساتی هستم و اشکم دم مشکمه! گاهی زبونم خیلی تند میشه اما خدا شاهده که تو قلبم هیچی نیست! در ضمن دکمه فراموشی تو مغزم خیلی دیر عمل میکنه! تازگیها هم احساس میکنم دچار آلزایمر خفیف شدم. دیگه اینکه گاهی اوقات از بیان احساسم عاجز میشم و نمیدونم چرا لالمونی میگیرم...بسه دیگه!!!

۳-۵ ........

۴-۵ عاشق ماه اردیبهشتم و در فصل بهار شدیداً دچار عشقولانه میشم و روحم به پرواز درمیاد.

۵-۵ تقریباً از همون ابتدایی که به اینترنت وصل شدم تمام کارتهای اینترنتی که خریدم رو نگه داشتم، چیزی حدود 1220 ساعت اینترنته!! البته به این مقدار ساعت یک سال اینترنت رایگان یه شرکت + یک کارت 1 ماهه اینترنت نامحدود + ۳.۵ سال اینترنت آنلاین تو محل کار فعلیم و یه چیزی حدود 120 ساعت اینترنتی که از طریق موبایلم شارژ کردم و جوایزی که شرکتهای فرارایانه و سپنتا و ساره و ... گاه و بیگاه بهم دادن رو هم اضافه کنید.
حالا چرا اینا رو نگه داشتم نمیدونم! شما فکر کنید همینجوری!
یه چیز دیگه‌ای هم که همینجوری نگهش داشتم یه بافته از موهامه که مال سال 78 هستش. تولد دوستم دعوت بودم. موهام تا پائین کمرم رسیده بود نمیدونم چرا به سرم زد که موهامو کوتاه کنم. شبونه رفتم آرایشگاه و مدل ویتنی هوستون که تازه مد شده بود موهامو کوتاه کردم! یعنی کوتاه تا بالای گردنم. هرچی هم خانوم آرایشگر سعی کرد منو منصرف کنه نتونست. گفت پس حداقل موهاتو میبافم که بافته‌
شو نگه داری حیفه که بندازیشون دور، بعداً بده برات کلاه گیسش کنند. البته وقتی اومدم خونه و موهامو دیدم کلی گریه کردم و پشیمون شدم و اینجوری شد که اون دسته موی بافته شده از همون موقع تو یک پاکت مونده تو کمدم. تو این جابجایی که تابستون داشتیم به مامانم گفتم بندازش دور اما فکر کنم هنوز نگهش داشته!

۶-۵ آخریشم اینکه یکی دو ماه پیش جمعه شب خونه بودیم و من حوصله‌ام سررفته بود. به برادرم گفتم بیا بریم بیرون یه گشتی بزنیم. همینجوری که از جلو مرکز کامپیوتر پایتخت رد میشدیم یادم افتاد که یه چیزایی باید بخرم. هوا بارونی بود و حول و حوش ساعت 7 شب. اومدم جلوی تماشاگه پول ماشینو پارک کنم، منم که پارک دوبلم حرف نداره، خیلی آروم!!! زدم به پرشیای مشکی که پشت من پارک بود. موقع پیاده شدن به برادرم گفتم ببین ماشین چیزیش نشده، گفت نه! خلاصه در حین خرید کردن بودیم که برادرم گفت راستی سپر اون پرشیا پشتیه که بهش زدی ترک برداشته بود فکر کنم کار تو بودا... منو میگی چشمام 4 تا شد، گفتم خب چرا همون موقع بهم نگفتی؟ گفت خب اونکه تعمیر نمیشد باید کل سپر رو عوضش میکرد که حداقل 150 هزار تومن خرج داشت. گفتم عجی آدمی هستی ماشین بیمه داره و از بیمه پولشو میگرفت. سریع برگشتم که شماره تماس بذارم واسش که دیدم رفته! اونقدر وجدان درد گرفتم که حد نداره. بعد جالب اینجا بود که یک هفته بعد DVD R/W نوت بوکم یهو خراب شد و دقیقاً 150 هزار تومن خرج رو دستم گذاشت و با خودم گفتم Tit for Tat.
البته بابا جانم هنوز از این ماجرا خبر نداره!

*********************************************************************************

خب حالا باید ۵ نفر رو هم دعوت کنم!منتها مسئله اینجاست که هرکسی رو که خواستم دعوت کنم قبلاً دعوت شده.
من و ام اس (ویولت عزیز) ، پندارنیک (آرایه جان) ، جناب مارمولک ، جناب امیر آزاد و جناب پیر فرزانه 
 
چون ممکنه این دوستان رو قبلاً کسی دعوت کرده باشه ۲ نفر دیگه رو هم می‌دعوتم!

هوای پریدن آبی است (مهستای عزیز) و از بالا افتادن (هاله جون)


پ.ن ۱ : چقدر من حرف نگفته داشتم و خودم نمیدونستم. تازه یه چندتاییش هم مونده که دیگه بیخیالشون شدم. خداییش تا حالا پست به این طولانی نداشتم. خسته شدم...خدا بگم چی کارتون نکنه با این بازیتون، از کار و زندگی انداخت ما رو!!!

 پ.ن ۲ : این پست رو آخر وقت تو اداره نوشتم. بعد موقع برگشت به خونه بواسطه بارش برف مجبور شدم کلی تو ترافیک بمونم. همینطور که از موندن تو ترافیک لذت وافر میبردم و مشغول تفکرات بودم یهو یه چند تا دیگه از ناگفته‌های زندگیم یادم اومد! با خودم گفتم من که بی‌جنبه‌بازی در آوردم و به جای 5 مورد شونصد مورد نوشتم حالا اگه اینا رو ننویسمشون به احتمال زیاد یه جاییم گیر میکنن و حناق میگیرم! در نتیجه اونایی که شمارشون پررنگ هست رو بعداً اضافه کردم. ببخشید دیگه خیلی زیاد شدن.

پ.ن ۳ : آخیش چقدر احساس سبکی میکنم :)