همینجوری!

 

 چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست!



پ.ن۱ : الان داشتم واسه پیدا کردن یه مطلبی سررسید کاریم!! رو میگشتم، دیدم روز ۲۱ مرداد این جمله‌ نغز بالا رو نوشتم!

پ.ن۲ : چه برف قشنگی داره میباره ...حیف که خیلی دل و دماغ ندارم وگرنه الان باید کلی ذوق‌مرگ میشدم. با نوشتن این پانویس یاد این پست میرزا پیکوفسکی افتادم ؛)

 

 

یه کم غر بزنم شاید بهتر بشم

 

حالم بده ، شب خیلی بدی رو گذروندم. البته شب قبلش هم افتضاح بود، پنجشنبه ساعت ۱۱ شب که خوابیدم، فردا عصرش ساعت ۶ بیدار شدم. تازه اونم چه بیدار شدنی! تا نیم ساعت که مست و ملنگ بودم و بعدشم به مدد نسکافه و میوه و ... یه کم سرحال اومدم و خوابم پرید. اما شب که اومدم بخوابم، دیدم ای داد بیداد من دیگه خوابم نمیاد که :( و به این ترتیب تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم و حالا اگه آروم بودم یه چیزی، اما اونقدر فکر و خیالهای جورواجور و انواع و اقسام توهمات و ... اومد سراغم که مغزم داشت منفجر میشد. بعدشم که با التماس و خواهش و تمنا و من بمیرم تو بمیری اون افکار مزاحم دست از سرم برداشتند و خوابم برد، تا خود صبح هی کابوس دیدم و از خواب پریدم... صبح که بیدار شدم تمام تنم خیس عرق بود، رنگ و روی پریده، صورت ورم کرده، چشمای پف کرده و ... خلاصه قیافه‌ام دیدنی بود، تازه با همون حال و روز اومدم سرکار...
امروزم که شنبه بود و بای دیفالت!! شنبه‌ها مزخرف و غیر قابل تحمل و سردردآور هستن، حالا سردرد و بیحالی اون بیخوابی و بدخوابی دیشب رو به سردردهای ثابت روزهای شنبه و پکیدگی کلیه خطوط ارتباطی و زنگ زدنهای مداوم کاربرای سیستم و یکی دو تا کار مزخرف فوری دیگه و جلسه راجع به مشکلات بوجود اومده اضافه کنید ببینید چه معجونی از آب درمیاد :(

حالم بده، حالم خیلی بده، حالم خیلی خیلی بده...

 

روزه‌ی سکوت

 
خیلی حرف دارم که اینجام (دقیقاْ همینجایی که دارم با دستم نشون میدم!) گیر کرده، کلی مطلب نصفه نیمه تو آرشیو دارم که باید کاملشون کنم، کلی موضوع تو ذهنم داره ول‌ول میخوره که دلم میخواد اینجا ثبتش کنم، اما نمیدونم چرا مغزم دچار هنگ‌کردگی شدید شده و به هیچ وجه‌من‌الوجوه نوشتنم نمیاد.
تو دنیای واقعی هم همینجوری شدم، خیلی دلم میخواد که بشینم با یکی یه دل سیر حرف بزنم و دردودل کنم تا روحم سبک بشه و فکرم از این درگیریها آزاد بشه، اما این روزا بدجوری تو غار تنهاییم رفتم و تو خودم هستم و نمیتونم از این مود بیرون بیام.
انگاری یه نیمه‌ی وجودم داره با اون یکی نیمه لجبازی میکنه و بدجوری سر جنگ داره، در عین حال که دلم به طرز شدیدی حرف زدن و نوشتن میخواد، اما در عمل نمیدونم چرا روزه‌ی سکوت گرفتم و نه چیزی میگم و نه چیزی مینویسم. حالا تا کی این درگیری ادامه داره و کدوم نیمه پیروز میشه خدا داند و بس.

خلاصه اینم از اوضاع و احوالِ...اینجانب، اگر که خواسته باشید... ؛)