
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تختهپاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟
ستارهها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
شاعر : سیمین بهبهانی
**********************************
تصنیف هوای گریه با صدای همایون شجریان از آلبوم نسیم وصل
شنبه بعدازظهر از سر بیحوصلگی بعد از مدتهای مدید نشسته بودم جلوی تلویزیون و داشتم کانالها رو عوض میکردم که یهو با دیدن یه نوشته چشمام گرد شد. شبکه پنج ساعت پنج و نیم عصر برنامه نان و ریحان پخش میشه که گویا یه مسابقهای هم داشت. سؤالها رو مجری خوشتیپ برنامه میخوند و همزمان رو صفحه تلویزیون نمایش میدادن و ملت باید جوابشو یا پست میکردن یا اساماس! و یکی از اون سوالها اینجوری نوشته بودند : پیامبر اعضم (ص) ....
واقعاْ آدم میمونه به این آدمهای باسواد و فرهیخته چی بگه؟؟؟
تعطیلی آخر هفته پیش بالاخره همت کردم که کتابهای کتابخونه رو بچینم، تو این همه مدتی که از اومدنمون میگذره همینجوری یه گوشه از اتاق مونده بودند!! آقا مانی (پسر خواهرم که ۲ سال و نیمه است)طبق معمول تا دید من به کاری مشغول شدم اومد فضولی کنه ببینه چه خبره!
من خاک کتابا رو میگرفتم و میذاشتم نزدیک کتابخونه که بچینمشون! اونم میرفت ورشون میداشت و میبرد اینور و اونور ولو میکرد!
هی بهش گفتم مانی جان برو بازیتو بکن و تو این اتاق نیا، ببین من خیلی کار دارم، دیدم نخیر افتاده رو دندهی لج و بیرون برو نیست.
گفتم پس کتاب داستان خودتو بردار و بخون! به کتابای من دست نزن، پاره میشن.
مانی: نه!! کتابای تو رو میخوام بخونم.
من: تو که سواد نداری!
مانی: سواد دارم.
من: اگه راست میگی زبونتو بیار بیرون ببینم سواد داری یا نه؟
ایشونم زبونشونو در آورد که من ببینم!
من: دیدی سواد نداری. اینجا رو زبونت نوشته که سواد نداری!
اونم تا اینجوری دید بلند شد رفت بزرگترین کتابی که دم دستش بود برداشت و سر و ته گرفت جلوشو و گفت ببین سواد دارم، سواد دارم، سواد دارم... همینجوری هم که میگفت کم کم تن صداش میرفت بالا...
گفتم خوب باباجون قبول، سواد داری حالا بخون ببینم چی نوشته اونجا.
مانی: یه کم نگاه کرد به کتاب سر و ته گرفته که زبان تخصصی بود و با ژست خوند: مامان بیا جیش دارم، فوریه خیلی کارم، لگن بیار خیلی زود، تا خیس نشه شلوارم...!!!
اینم از سواد آقا مانی ما :)) بعدش اونقدر چلوندمش و بوسش کردم که بچه خودش راهشو کشید و از اتاق در رفت!
وای دیشب عجب طوفانی شد؟ من تو خیابون بودم یهو احساس کردم رنگ آسمون قرمز شده و از نور محو چراغهای خیابون حس کردم همه جا رو مه گرفته! بعدشم یه باد خیلی شدیدی شروع شد و بعد از اینکه گرد و خاکها پدر چشمم رو درآوردن تازه فهمیدم اونی که من فکر کردم مه هستش در واقع گرد و غبار شدید بوده! بعدشم که بارون و سر و صدای باد و خوردن در و پنجرهها به هم!
اون صحنهها آدمو یاد آیههای قرآن که از عذاب الهی صحبت میکنه مینداخت.
کیوان هم رفت! دیروز که وبلاگشو خوندم و دیدم بیخبر کولهبارشو جمع کرده و داره میره کلی حالم گرفته شد!
حساب دوستان و آشنایانی که رفتن و دارن میرن از دستم در رفته! کیوان اولیش نبوده و آخریش هم نیست! حساب کردید سالی چند نفر از جوونای این مملکت میرن؟ مملکتی که ته آمال و آرزوهای یه جوونش میشه داشتن یه خونه و یه ماشین و یه شغل! و بعدش که اینا رو بدست آورد میرسه به جایی که میگه خب که چی؟ دچار بیهدفی و پوچی و سردرگمی میشه! زندگیش تکراری میشه، اونوقته که نه دیگه نه دلخوشی داره و نه سرگرمی و نه امیدی به ادامه راه...
بعد تصمیم میگیره که بره دنبال یه زندگی بهتر، زندگی که اینجا امکان ساختنش نیست، اگه هم باشه اونقدر سخته که به موندنش نمیارزه. بیشتر اونایی که میرن اونایی هستن که سرشون به تنشون میارزه، اونایی هستند که فکرهای بزرگی تو سرشون دارن، اما اینجا کسی خریدار فکر و ایدهاشون نیست، کسی حتی حاضر نیست بهشون کمک کنه تا افتخار این فکرها و ایدهها مال ایران باشه نه هیچ جای دیگه! میرن جایی که برای انسان بودن ارزش قائل بشن و ... میدونم آواز دهل از دور شنیدن خوشه، اما تاحالا فکر کردید اگه انوشه انصاری ایران بود الان مشغول چه کاری بود؟ اصلاْ میتونست به آرزوش برسه یا نه؟
کیوان رفت، ما هم تنها کاری که ازمون برمیاد اینه که هر رفیق و آشنایی که میره دو روزی ناراحت و دلتنگ از رفتنشون باشیم و افسوس بخوریم به حال خودمون و بقیه اونایی که موندن!
کیوان عزیز، امیدوارم هرجای این کره خاکی که میری، در کنار همسر عزیزت شاد و آروم زندگی کنی...یادت باشه که از پشت یک سوم هرجا که بری و هر جا که باشی بازم از پشت یک سوم باقی میمونه. موفق باشی رفیق!
بعد از تحریر :
آسمون، امشب اونقدر قشنگه که دلم میخواد تا خود صبح بشینم تو حیاط و چشم بدوزم به قرص ماه و ستارههای تو آسمون :)
دم غروبی دلم کلی گرفته بود، اما نگاه کردن به آسمون و ... حالمو بهتر کرد! ببینم راسته که دیوونهها زیر نور ماه ...؟؟؟