X
تبلیغات
رایتل
شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1383 ساعت 01:29 ب.ظ
امروز هرکاری کردم که صبح زود بیدار بشم و برم سرکار نشد که نشد که همش به خاطر بدخوابیه دیشبه، تا صبح همش کابوس میدیدم نزدیک صبح هم خواب دیدم تو یه باغ وحش بزرگ گم شدم!!! نتیجه اینکه امروز در کمال تنبلی موندم خونه و تا ساعت ۱۱ خوابیدم. از صبح هم هیچ کار خاصی نکردم جز اینکه یک کمی به جون بابام غر زدم که چرا مسافرتمون کنسل شده و یه سر رفتم بیرون کمی خرید کردم.همین!!....چه تعطیلات دل انگیزی

پریشب یه فیلم تخیلی به اسم سفر تک شاخ از شبکه ۲ پخش شد، بعد از مدتها نشستم پای تلویزیون و فیلم دیدم!! یک جمله ای رو اون دختر کوچیکه تو مواقع خطر تکرار میکرد که برام خیلی جالب بود، « ایمان بر معجزه مقدم است»  خیلی بهش فکر کردم. اما به اون نتیجه ای که میخواستم نرسیدم، یعنی یه جورایی به تناقض رسیدم. شاید جاهایی که من انتظار داشتم و فکر میکردم که الان خدا باید کمکم کنه ولی نکرد!! و یا انتظار معجزه داشتم و معجزه ای نشد!! ایمانم خیلی ضعیف بوده و در نتیجه من هیچ معجزه ای ندیدم. اما آیا واقعاْ اینگونه است؟؟نمیدونم!!؟

امروز رفتم همون خیابونی که اونروز تصادف شده بود. از یک مغازه داری که موقع تصادف اونجا بود درباره اون پسر پرسیدم. خبری نداشت اما گفت فکر نکنم مرده باشه چون وقتی گذاشتیمش تو اتوبوس دست و پاش تکون میخورد اما هنوز بیهوش بود!!! ایشون عقیده داشت که دچار شوک شدید شده بوده!! خدا کنه که نمرده باشه. دو روزه حالم خیلی بده. دائم اون صحنه و صدای برخوردشون تو ذهنم تکرار میشه.....کاش من جای اون پسر بودم. اونوقت حتماْ کاری میکردم که زنده نمونم!! حیف شد واقعاْ ...... چیه؟؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟؟

سربی عزیز خیلی ممنون از اومدنت. اما یه چیزی رو بدون. بعضی خاطره ها هرچند کمرنگ و محو، خیلی دل آزار و غم انگیزند....جوری که هنوزم اشک آدم رو سرازیر میکنند و دل آدم رو به درد میارند، مخصوصاْ واسه آدمی که خیلی دیر وقایع و آدمها از ذهنش پاک میشند و یه جورایی با گذشته و خاطراتش داره زندگی میکنه!! با یادآوری اون روزا همش از خودم میپرسم چرا؟ کلی سئوال تو ذهنمه، سئوالهایی که هیچ جوابی برای هیچ کدومشون ندارم. بگذریم، بیشتر ازین نمیخوام اینجا چیزی بگم!!! .... فقط بگم که خیالت راحت، به بدی اون موقع ها نیستم