X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 12:03 ب.ظ

 

شنبه بعدازظهر از سر بی‌حوصلگی  بعد از مدتهای مدید نشسته بودم جلوی تلویزیون و داشتم کانالها رو عوض میکردم که یهو با دیدن یه نوشته چشمام گرد شد. شبکه پنج ساعت پنج و نیم عصر برنامه نان و ریحان پخش میشه که گویا یه مسابقه‌ای هم داشت. سؤالها رو مجری خوش‌تیپ برنامه میخوند و همزمان رو صفحه تلویزیون نمایش میدادن و ملت باید جوابشو یا پست میکردن یا اس‌ام‌اس! و یکی از اون سوالها اینجوری نوشته بودند : پیامبر اعضم (ص) ....
واقعاْ آدم می‌مونه به این آدمهای باسواد و فرهیخته چی بگه؟؟؟

 

تعطیلی آخر هفته پیش بالاخره همت کردم که کتابهای کتابخونه‌ رو بچینم، تو این همه مدتی که از اومدنمون میگذره همینجوری یه گوشه از اتاق مونده بودند!! آقا مانی (پسر خواهرم که ۲ سال و نیمه است)طبق معمول تا دید من به کاری مشغول شدم اومد فضولی کنه ببینه چه خبره!
من خاک کتابا رو میگرفتم و میذاشتم نزدیک کتابخونه که بچینمشون! اونم میرفت ورشون میداشت و میبرد اینور و اونور ولو میکرد!
هی بهش گفتم مانی جان برو بازیتو بکن و تو این اتاق نیا،‌ ببین من خیلی کار دارم،‌ دیدم نخیر افتاده رو دنده‌ی لج و بیرون برو نیست.
گفتم پس کتاب داستان خودتو بردار و بخون! به کتابای من دست نزن، پاره میشن.
مانی: نه!! کتابای تو رو میخوام بخونم.
من: تو که سواد نداری!
مانی: سواد دارم.
من: اگه راست میگی زبونتو بیار بیرون ببینم سواد داری یا نه؟
ایشونم زبونشونو در آورد که من ببینم!
من: دیدی سواد نداری. اینجا رو زبونت نوشته که سواد نداری!
اونم تا اینجوری دید بلند شد رفت بزرگترین کتابی که دم دستش بود برداشت و سر و ته گرفت جلوشو و گفت ببین سواد دارم، سواد دارم، سواد دارم... همینجوری هم که میگفت کم کم تن صداش میرفت بالا...
گفتم خوب باباجون قبول، سواد داری حالا بخون ببینم چی نوشته اونجا.
مانی: یه کم نگاه کرد به کتاب سر و ته گرفته که زبان تخصصی بود و با ژست خوند: مامان بیا جیش دارم، فوریه خیلی کارم، لگن بیار خیلی زود، تا خیس نشه شلوارم...!!!
اینم از سواد آقا مانی ما :)) بعدش اونقدر چلوندمش و بوسش کردم که بچه خودش راهشو کشید و از اتاق در رفت!

 

وای دیشب عجب طوفانی شد؟ من تو خیابون بودم یهو احساس کردم رنگ آسمون قرمز شده و از نور محو چراغهای خیابون حس کردم همه جا رو مه گرفته! بعدشم یه باد خیلی شدیدی شروع شد و بعد از اینکه گرد و خاکها پدر چشمم رو درآوردن تازه فهمیدم اونی که من فکر کردم مه هستش در واقع گرد و غبار شدید بوده! بعدشم که بارون و سر و صدای باد و خوردن در و پنجره‌ها به هم!
اون صحنه‌ها آدمو یاد آیه‌های قرآن که از عذاب الهی صحبت میکنه مینداخت.